به هر حال، هر چه هست با دیگر روزها تفاوت معنی داری دارد. هر کدام از ما نیز به تناوب، حالتهایی را احساس کرده و تجربه هایی توام با تلخی یا شیرینی با آن داشته ایم. حرفهای زیادی هم زده شده است!
عده ای هم حس خاصی ندارند و برخی حتی شادتر!
براستی راز این "حسِ غریبِ غروبِ جمعه ها" چیست؟
دیروز نهم ربيع الاول بود روزي كه واژه عدالت به انتظار نشست و روزي كه انتظار آفريده شد روز به امامت و ولايت رسيدن عصاره هستي.
ديدم جاي ماندن نيست بايد بروم . بروم جايي كه تو فضاي بهشتي اون دلمو بدم دست دلدار. دوربين رو با خودم بردم تا دست خالي بر نگردم . رسيدم اينجا جمكران است.اينجا جايي است كه يه دنيا دل دنبالشه. جائي كه هر چي ازش بگم كم گفتم.دست قضا و قدر منو آورد كنار چاه عريضه . چاهي كه اعتقاد بر اينه كه هر كي حرفاي دلشو بنويسه و بندازه تو چاه آب زلالي كه هنوز منشاء و مقصد اون معلوم نيست اونو ميرسونه دست آقا. ديشب بارون زيادي باريده بود هوا كمي سرد بود اما هيچ كي اينجا سرما رو حس نمي كنه. چاه با نرده مخصوصي محافظت مي شد. نخهاي سبز دخيل بسته شده به پنجره چاه آدمو ياد ينجره فولاد مي انداخت . نخهاي سبزي كه انگار هر كودوم با گره اي خودشون گره زندگي ما رو از تعلقات دنيوي باز كرده بودند من كه ياد مقام آقا ابالفضل العباس(ع) و نخ سبز افتادم نخ سبزي كه گره اونو دستاني زده بودند كه هميشه دست به دامان قمر بني هاشم اند.جمعيتي كه گرد چاه حلقه زده بودند هر كودوم با يه تيكه كاغذ باآقاشون حال مي كردند چند تا عكس گرفتم.يه جوون تو فكر بود كه چي بنويسه. باور كنين اگه روي صورتش زوم ميكردم مي شد قطرات اشكهاشو كه با زلال بارون روي صفحه كاغذ مي لغزيدند ديد.اگه امتداد نگاهشو دنبال ميكردي مي تونستي برسي به يه نخ سبز نخي كه همه وجودشو با اون گره زده بود.كمي اون طرف تر يه نوجوون با دوستاش نشسته بود دوستاش مي نوشتند و اون زل زده بود به چاه عريضه. خدايا تو چه فكري بود نزديكش اومدم گفتم تو چه فكري گفت : ((موندم چي بنويسم از امتحان انشاء هم سخت تره اين امتحانيه كه كسي اونو مي خونه كه به همه نمره بيست ميده به همه )).بعد بلند شد يه عكس از جيبش در آورد و با يه سوزن ته گرد زد به كنار كاغذ و روي اون يه چيز نوشت كنجكاو شدم گفتم ميشه بدونم چي نوشتي؟ نگاه معني داري كرد و گفت )) : نوشتم آقا اين عكس بابامه من فرزند شهيدم منو دعا كن همين.)) قلبم آتيش گرفت داغ شدم با خودم گفتم يه دنيا حكمت و عرفان تو اين 10 كلمه قرار داره.كنار ديوار پدري با فرزند نوجوونش اومده بود پدر مي نوشت و پسر نگاهش به چاه عريضه بود شايد با خودش مي گفت خدايا يعني ممكنه آقا حرفاي دل باباي منو بخونه؟ ممكنه؟ ..... به طرف چاه اومدم پير مردي با موها و محاسن سفيد سر بر چاه گذاشته بود و مي ناليد شايد با خودش مي گفت : (( آقا قربونت برم كودكامون نوجوون شدن...نوجوونامون مرد شدن.... مردامون پير شدن..... پيرامون زير خاك رفتن.... نمي خواهي بيايي؟ )) به سمت حرم رفتم بي اختيار نيم نگاهي به گنبد فيروزه اي رنگ انداختم قطرات بارون اونو نوازش ميدادن حيفم اومد عكس نگيرم . برگشتم آخر سر هم به يادگار از كوه نيايش يه عكس گرفتم كوهي كه قول نشون دادن عكس اونو به چند تا از دوستانم داده بودم اين كوه دقيقاً شبيه نيم رخ صورت انساني هست كه رو به آسمون قرار گرفته..................جاي همتون خالي اينم بگم من هر موقع ميام اينجا به نيست همه اونايي كه دلشون پر ميزنه كه گنبد فيروزه اي رنگ جمكرون چشماشونو نوازش كنه دو ركعت نماز امام زمان (عج) مي خونم. فعلاً يا حق
می خوام ایندفعه خیلی خیلی خودمونی با هم حرف بزنیم اینقدر خودمونی که هر که بیاد و بخونه فکر کنه........
آقا یه چیزی دوست دارم ازت بخوام دوست دارم در حقم این لطف رو بکنی و حاجتمو بدی نمی خوام قسمت بدم میدونی که اگه من بخوام قسمت بدم یه قسمی میدم که تو رو در بایستی گیر میکنی البته اینم که روم نمی شه خیلی زشته آدم دوست عزیز خودشو تو رو در بایستی قرار بده. آقا میدونم که چشمی که تو رو می بینه و میشناسه اینقدر باید پاک باشه که لیاقت دیدن و شناختن تو رو داشته باشه. الهی قربونت برم الهی دورت بگردم چرا یه دیده پاک به من نمی دی که وقتی میبینمت به یه نظر بشناسمت؟ آقا جون به خدا اینو میدونم که اگه شیعه تو رو یه روز نبینه میمیره. فدای خال روی صورتت به خدا هر بار که میام جمکران اینقدر این طرف و اون طرف رو نگاه میکنم که شاید ببینمت.به خدا اونقدر اینطرف و اون طرف چشمامو میبندم و بو میکشم تا که استشمام کنم بوی عطر گل نرگس رو. آقا میدونم که وقتی منو میطلبی که بیام و با شما یه کم خودمونی حرف بزنم منو میبینی به خدا منم حضورتو حس میکنم ولی به خود خدا اینقدر سخته که محمد بیاد و با آقای خودش حرف بزنه اما اونو نبینه میدونی آقا مثل چی میمونه این اومدنا و رفتنای من و ندیدن تو؟ مثل یه نفر که از بس که تشنه هست براش یه لیوان آب بیارن تا نزدیک لباش اون آب رو بیارن سردی آب رو هم حس کنه اما دوباره آب رو ازش دور کنن.وضعیت من و امثال من اینجوریه میدونم تو هم راضی به این له له زدن من در رویت روی چون ماهت نیستی اما میدونم رضای خدا و صلاح اون بر خواست ما ارجحیت داره.من هم راضیم به رضای خدا ولی همه این حرفا رو که زدم بازم ته دلم میدونی چیه؟ ته دلم اینو میگه:
(( همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی............... چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی))
آقا روم نمی شه اگه روم می شد به یه بانوی پهلو شکسته قسمت میدادم که روی خودتو به من نشون بدی شاید نتونم طاقت بیارم اگر چه میدونم دیدن روی تو و دادن جان کار من است به خدا بارها دیدمت اما نشناختمت. به خدا بارها با من حرف زدی اما نشناختمت به خدا منو به اسم صدا زدی اما نشناختمت خیلی سخته خیلی سخت وقتی میام به طرف مسجد جمکران تو هر قدمی که بر میدارم ضربان قلبم بالا و بالا تر میره تا اون جایی که حس میکنم داره قلبم از تو سینم میزنه بیرون میدونم همه اعضاء و جوارح من برای دیدن تو بیقرارند آقامن.......من.......بگذریم خیلی حرف زدم حرفایی که اگر هم نمی گفتم میدونستی چی تو ذهنم میگذره.شب سال تحویل اومدم کنار مسجد روم نشد بیام تو دلم گرفت با خودم گفتم تا صاحب خونه عیدی منو نده من تو نمیام آقا........ عیدی منو فراموش نکن وگر نه قسمت میدم به .............................
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
ای منتظر غمگین مباش . . . قدری تحمل بیشتر
گردی بپا شد در افق . . . گوئی سواری می رسد
آدینه ای گذشت و آدینه ای دیگر از راه می رسد .
صدای پای آشنا می آید ، صدایی به لطافت شبنم صبح بر گلبرگ های ناز گل محمدی . ای منتظر ! پرده تاریک غم را کنار زن و نوید صبح ظهور را بر سر درِ دلت نصب کن . آری خوشنود و امیدوار باش که صبح وصال در راه است .

یا صاحب الزمان آقا و مولای ما ! ما بیچارگان دردمند را به چشمه سار زلالت دلالت فرما و عطش ما را به جرعه آبی فرونشان و از کویر سوزان درماندگی نجاتمان ده .
آقا جان ! ما سفر رفتگان غافل و سهل انگار ، پشیمانی را پیشه خویش کرده ایم ، مولای من سهل پیداست خستگی ما ، از آن رو که رویی برای عرضه عمل نداریم سر افکنده ایم ، اما ترجمان قلب ما عشق به توست و هر آنچه هستیم ، تو را مولا و آقای خود می دانیم .
. . . چه کنیم که ما را فراموشی فراگرفته و حاصلی جز حسرت در کوله بار خویش نداریم .
ای کاش لحظه ای طعم خوش با تو بودن را می چشیدیم .
ای کاش نگاه گرم تو را با تمام وجود حس می کردیم .

امروز خیلی دلم گرفته نمی دونم چرا احساسات سنگ من نرم شده یه ذره تو دلم گشتم تا ببینم برا چی دلم گرفته ..........
کلی گشتم تا اینکه فهمیدم برا یه جا دلم تنگ شده می دونید کجا؟؟؟؟
دلم برا مسجد جمکران تنگ شده برا اون گوشه نشستنای تو حیاط مسجد برا روبروی گنبد مسجد نشستن(اون ته کنار دیوار) برا اون وقتی که تو قنوت نماز زیارت سرمو بالا میگیرم وبه گنبد سبز مسجد نگاه می کنم برا اون موقعی که دلم برا آقام تنگ می شه برا پیاده رفتن تو خیابون رو به رو مسجد برا دیدن اونهایی
که تو بیابون اطراف تو اون تاریکی بدون توجه به چیزی دارن نماز می خونن وبرا اون گریه هایی که هر جه قدر نگهش داری بازم میاد برا اون صداهای خوب یه سری از مداحاش که صدای جمکرانی دارن ودلم گرفته برای ........

اینایی که میگم حرفهای من نیست چون تا حالا از این حرفها به کسی نزدم این حرفهارو دلم داره میزنه من فقط حرفها شو تایپ میکنم .
نمی دونم تا حالا شما یه همچین حسی داشتید یانه؟
ولی حس خوبیه چون درددل آدمه
یه پیشنهاد میکنم اگه شما هم دلتون میگیره تایپ کنید
جواب میده دلتون خالی می شه
