سلام به مولای غریبم! من که نمیدونم الان کجایی گل زهرا! قربون اون دلت برم که هر روز...
:: سلام علیکم
میدونم. خیلی دیر دارم به روز میکنم. به هر حال این رو هم میدونم با این همه بدقولی و بهونهتراشی به درد یوسف زهرا نمیخوریم. اما امیدواریم، هنوز امیدواریم که خودش دستمون رو بگیره. شاید این نوشته های ما رو آقا نمی پسنده. بیخود نبود دوستی میگفت چرا اینقدر بازدید کنندههای وبلاگ کمه. باشه. عیبی نداره. اونقدر مینویسم، اونقدر میگم تا شاید بالاخره بشم اونی که اون میخواد.
نمیدونم چی بگم. نمیدونم چطوری بگم. خیلی دلم پره. ببین تو دل اون چه غوغاییه. اونی که هر روز و هر شب خون به دلش میشه.
بگذریم.
٬ من فقط همین رو دارم بگم:
لعل سیراب به خون، تشنه لب یار من است
وز پی دیدن او دادن جان کار من است
شرم ازان چشم سیه بادش و مژگان دراز
هر که دل بردن او دید و در انکار من است (آخ که اگه نفهمی چی می گم...)
ساربان رخت به دروازه مبر کان سر کوی
شاهراهیست که سر منزل دلدار من است
بندهی طالع خویشم که درین قحط وفا
عشق آن لولی سرمست وفادار من است
طبلهی عطر گل و درج عبیر افشانش
فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است
باغبان همچو نسیمم ز در باغ مران
کاب گلزار تو از اشک چو گلنار من است
شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود
نرگس او که طبیب دل بیمار من است
آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت
یار شیرین سخن نادره گفتار من است
