تبليغاتX
بالای قصر یوسف کنعان نوشته اند*********** هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود زلال تر از آب
چاه عر یضه جمعه دهم فروردین 1386 13:39

دیروز نهم ربيع الاول بود روزي كه واژه عدالت به انتظار نشست و روزي كه انتظار آفريده شد روز به امامت و ولايت رسيدن عصاره هستي.

ديدم جاي ماندن نيست بايد بروم . بروم جايي كه تو فضاي بهشتي اون دلمو بدم دست دلدار. دوربين رو با خودم بردم تا دست خالي بر نگردم . رسيدم اينجا جمكران است.اينجا جايي است كه يه دنيا دل دنبالشه. جائي كه هر چي ازش بگم كم گفتم.دست قضا و قدر منو آورد كنار چاه عريضه . چاهي كه اعتقاد بر اينه كه هر كي حرفاي دلشو بنويسه و بندازه تو چاه آب زلالي كه هنوز منشاء و مقصد اون معلوم نيست اونو ميرسونه دست آقا. ديشب بارون زيادي باريده بود هوا كمي سرد بود اما هيچ كي اينجا سرما رو حس نمي كنه. چاه با نرده مخصوصي محافظت مي شد. نخهاي سبز دخيل بسته شده به پنجره چاه آدمو ياد ينجره فولاد مي انداخت . نخهاي سبزي كه انگار هر كودوم با گره اي خودشون گره زندگي ما رو از تعلقات دنيوي باز كرده بودند من كه ياد مقام آقا ابالفضل العباس(ع) و نخ سبز افتادم نخ سبزي كه گره اونو دستاني زده بودند كه هميشه دست به دامان  قمر بني هاشم اند.جمعيتي كه گرد چاه حلقه زده بودند هر كودوم با يه تيكه كاغذ باآقاشون حال مي كردند چند تا عكس گرفتم.يه جوون تو فكر بود كه چي بنويسه. باور كنين اگه روي صورتش زوم ميكردم مي شد قطرات اشكهاشو كه با زلال بارون روي صفحه كاغذ مي لغزيدند ديد.اگه امتداد نگاهشو دنبال ميكردي مي تونستي برسي به يه نخ سبز نخي كه همه وجودشو با اون گره زده بود.كمي اون طرف تر يه نوجوون با دوستاش نشسته بود دوستاش مي نوشتند و اون زل زده بود به چاه عريضه. خدايا تو چه فكري بود نزديكش اومدم گفتم تو چه فكري گفت  : ((موندم چي بنويسم از امتحان انشاء هم سخت تره اين امتحانيه كه كسي اونو مي خونه كه به همه نمره بيست ميده به همه  )).بعد بلند شد يه عكس از جيبش در آورد و با يه سوزن ته گرد زد به كنار كاغذ و روي اون يه چيز نوشت كنجكاو شدم گفتم ميشه بدونم چي نوشتي؟ نگاه معني داري كرد و گفت ))  :    نوشتم آقا اين عكس بابامه من فرزند شهيدم  منو دعا كن همين.)) قلبم آتيش گرفت داغ شدم با خودم گفتم يه دنيا حكمت و عرفان تو اين 10 كلمه قرار داره.كنار ديوار پدري با فرزند نوجوونش اومده بود پدر مي نوشت و پسر نگاهش به چاه عريضه بود شايد با خودش مي گفت خدايا يعني ممكنه آقا حرفاي دل باباي منو بخونه؟ ممكنه؟ ..... به طرف چاه اومدم پير مردي با موها و محاسن سفيد سر بر چاه گذاشته بود و مي ناليد شايد با خودش مي گفت : (( آقا قربونت برم كودكامون نوجوون شدن...نوجوونامون مرد شدن.... مردامون پير شدن..... پيرامون زير خاك رفتن.... نمي خواهي بيايي؟ ))  به سمت حرم رفتم بي اختيار نيم نگاهي به گنبد فيروزه اي رنگ انداختم قطرات بارون اونو نوازش ميدادن حيفم اومد عكس نگيرم . برگشتم  آخر سر هم به يادگار از كوه نيايش يه عكس گرفتم كوهي كه قول نشون دادن عكس اونو به چند تا از دوستانم داده بودم اين كوه دقيقاً شبيه نيم رخ صورت انساني هست كه رو به آسمون قرار گرفته..................جاي همتون خالي اينم بگم من هر موقع ميام اينجا به نيست همه اونايي كه دلشون پر ميزنه كه گنبد فيروزه اي رنگ جمكرون چشماشونو نوازش كنه دو ركعت نماز امام زمان (عج) مي خونم. فعلاً يا حق

دل نوشته های محمد  | لینک ثابت |